|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
شرمنده که یکسال حرفم نیومد
میخوام باز شروع کنم با
>> یادداشت هایی برای یک مخاطب خاص <<
خوبی؟
دیدی بعضی موقع ها حس یه کاری نیست اما شدیدا به اون کار علاقه داری؟
مثلا همین نوشتن های گاه و بی گاه من..
واقعا انگیزه اش نیست ....
نوشتن یه حس میخواد یه کشش درونی که از درد هات بنویسی از اون چیزی که بهش اعتقاد داری و
دوست داری با دوستات یا حداقال 4 تا آدم همزبون با اشتراک میزاری
گفتم دوست خنده ام گرفت
واژه دوست واسم خیلی مقدسه اما خداییش کدوم دوستی رو دیدی که ارث بابای آدم باشه
همه ماها به 1001 دلیل به داشتن دوست نیازمندیم ولی دوست موندن که زورکی نیست که
دستامو سفت بگیر که الان لب پرتگام
این واست آشناست؟ قستمی از استاتوسم تو یاهو و فریادم تو کلوب بود
بعضی موقع ها دنبال یه انگیزه ای یه سوزن یا حتی یه لگد که بکشدت بالا
شرمنده خودم شدم ...
نه
بگذریم همه مثل هم نیستن
آذم نباید توقع از کسی داشته باشه
هنوز هم آدم هایی مثل آرن و رامین و ولی و بهناز و خیلی های دیگه هم پیدا میشه
( اسمتو نگفتم چون دوسا داشتم که نگم :D: )
به زودی یه گزارش سفر هم مینویسم!!
و یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم .. به رویا .....
موفق باشین و سبز اندیش
ولی می دانستم مسافرست...

اما...........
چه بی خبر رفت...
می خاستم کمی سیب سرخ و نان وعشق ره توشه اش کنم
یادش بخیر،
دوران پاک بچگی.
دست همبازیمون که همیشه هم یه جنس مخالف بود رو میگرفتیم
و توی دنیای پاک و بی درد خودمون انقدر خوش بودیم که دنیا بهمون حسودی میکرد.
وقتی ازمون در مورد آینده میپرسیدن با افتخار میگفتیم میخواییم اینکاره بشیم اونکاره بشیم!
چه زود گذشت...
انگار همین دیروز بود
که دست همبازیمو گرفته بودم
و همینطور که لب دریا با هم شن و ماسه بازی میکردیم بهش میگفتم بیا قول بدیم تا همیشه با هم بمونیم،
اونم با خجالت میگفت قول قول!
دنیامون بازیهای کودکانه بود،
عشقمون
همبازیمون،
شغلمون شکل گرفته از آرزو هامون و...
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
همه جا استاتوس زدم : دستامو سفت بگیر چون الان لب پرتگام
میدونی چرا؟؟؟؟
شكسـت ،
بندش زدم !!
اما دیگه هیچوقت مثل اولش نشد . . . . .
سخت شد ،
ســـرد شد !!
تنگ شد
تورو می خواست لامصب!!...
یه روزی یه من هست با یه تو
سر هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی همدیگه رو تو یه زمان میبینیم
یا من عاشق تو میشم
یا تو عاشق من میشی
اینجاست که قلب ها به هم نزدیک میشه و تازه ماجرا آغاز میشه!.....
ادامه اش رو تو بقیه مطلب بخون
گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید خیلی کودکانه
شاید بی غرور...
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم
نه ضعیفم!!!
نه یک کودکم!!!
بلکه پر از احساسم...
|
|